بسم الله الرحمن الرحیم
تویی تنها دلیل باران!
این چند روز می خواستم راجع به شما بنویسم ، اما هرچه گذشت چیزی جاری نشد. تازه فهمیدم که حتماً اجازه ندارم . نه اینکه از جانب شما باشد بلکه ایراد از این طرف است که گویی دارد دور می شود و دورتر. گویا هر قدر که شما جاذبه داشتید و عنایت ، این نفس سرکش تر بوده و رمیده تر.
خیابان ها چراغانی است و شلوغ. چراغانی و ازدحامی که به یاد تو و به نام توست. هر چند با مذاق ناجور من این چیزها جور نمی آید و لیکن تنها دلخوشی من آن است که همه این همهمه و شلوغی شاید ما را از غفلتی که در آن هستیم بیرون بیاورد تا برای لحظه ای هم که شده بیشتر به شما فکر کنیم و اینکه بالاخره قرار است روزی بیایید و همه چیز را سامان دهید و جهانی را از این فلاکت و بیچارگی به در آورید و ... چه آینده ای زیبایی را قرار است با وجود شما ببینیم و بچشیم و لمس کنیم.
در کتاب ها خوانده بودیم که آن مرد در باران آمد ؛ اما حالا فهمیده ایم که تا آن مرد نیاید باران هم نمی آید...